X
تبلیغات
رایتل

باران نامه

بهناز با فهمیدن اینکه هیچکس رو نداره اینقدر ناراحت شده بود که دیگه مال و اموال هیچ اهمیتی براش نداشت. 

 

وسایل اندکش رو جمع کرد تا فردا اول وقت اونجارو ترک کنه... وارث پدر بزرگ چنان مواظب بود که حتی سر سوزنی از اموال پدرش رو بهناز با خودش نبره ، که حتی لپ تاپ و دوربینش روهم نذاشت برداره و با سنگدلی تمام گفت : پدرم اینهمه سال خرج زندگیتو داده و دیگه هیچ حقی به اموالش نداری!!!  

 

بهناز با یه چمدون وسیله از خونه پدر بزرگ خارج شد... نمیدونست کجا بره... توی اون شهر کوچیک آبرو داشت.. نمیتونست همینطوری ساده دست پیش کسی دراز کنه، خیلی فکر کرد تا بالاخره تصمیم گرفت بره تهران، شاید تو اون شهر بزرگ یه جا بتونه کاری پیدا کنه. 

 

 پول کمی داشت. خیلی کم. رفت طرف ترمینال... شانسش راه زیاد دور نبود و لازم نبود کرایه تاکسی بده.. پیاده رفت. 

 

بلیطی برای اولین اتوبوسی که میرفت تهران خرید...دوساعت باید منتظرمیشد...نشست یه گوشه روی نیمکت. بادقت به اطرافش نگاه کرد. اولین بار بود که اینجارو می دید. در واقع اولین بار بود که میخواست سفر کنه. استرس داشت. وحشت از آینده نامعلوم داشت از پا درش میاورد. 

 

کنارش خانمی نشسته بود که دوتا دختر دو قلو داشت. دوقلوها ناز بودن. موهای کمرنگ وچشمای عسلی... مثه سیبی بودن از وسط نصف شده... مونده بود مادره چه جوری تشخیصشون میده؟؟؟ رو به مادره گفت دختراتونن؟؟؟ مادره یه لحظه با تعجب نگاش کردو بعد با لبخند گفت: آره... 

بهناز پرسید:چن سالشونه؟؟؟ 

مادره جوابداد:۴سال... 

-: خیلی نازن... با هم اشتباشون نمی گیرین؟؟؟ 

-:همه میگن سخته بفهمن کدوم کیه... ولی من؟؟؟ راستش همیشه راحت حس کردم مینا کدومه مینو کدومه... 

بهناز با هیجان گفت: وااای مینا...مینو... اسماشونم که عین همه!!! 

مادره فقط خندید. بعد از کیفش دوتا بیسکویت درآورد وداد به دوقلوها.. 

بهناز احساس دل ضعفه کرد یادش آمد نه دیشب نه امروزصبح هیچی نخورده... سعی کرد ذهنی و بدون باز کردن کیفش حساب کنه چقد پول داره... باید اونقدی باشه که بشه قبل از حرکت یه چیزی بخره...  

 

پاشد ورفت کمی اونورتر از یه مغازه کوچولو که همه چی... از خوراکی وآبمیوه گرفته .. تا فلاسک آب سرد و آب جوش... داشت، یه کیک خرید.. خودشم میفهمید با این کیک سیر نمیشه، ولی پول زیادی نداشت و باید صرفه جویی میکرد. معلوم نبود تهران چه مدت طول میکشید تا کار و درآمدی پیدا میکرد... 

 

کیکش تازه تموم شده بود که صدای نخراشیده کمک راننده رو شنید: مسافرای تهران سوارشن....مسسسافرااای تهرررران.... سوارششششن که جا نمونن.... 

بهناز رفت بالا . ازرو شماره بلیط نشست کنار یه خانم مسن چادری. سلام کرد وخانمه با لبخند جواب سلامشو داد.  

 

مینو و مینا ورجه ورجه کنان سوار شدن پدر و مادرشون شماره صندلی رو کنترل کردن و صندلیای هم ردیف بهناز رو اشغال کردن.. بهناز خوشحال شد... ازین دوتا وروجک خوشش آمده بود. 

 

همه که سوار شدن باز کمک راننده با همان صدای گوش نواز فریاد کرد: هممممه سوارن؟؟؟؟ 

 

جز تک و توکی که زیرلب بله ای گفتن جوابی نیامد... خب آخه اگه کسی سوار نباشه چه جوری جواب بده؟؟؟؟ 

اتوبوس با تکان اندکی راه افتاد... دوحس متضاد همزمان به وجود بهناز راه پیدا کرد... آرامش ...و ...ترس... 

 

خودش هم نمیدونست از چی میترسه... شایدم اگه میدونست که دیگه ترس نداشت... 

چشماشو بست و سعی کرد به هیچی فکر نکنه... 

 

تکان گهواره ای اتوبوس براش جالب بود... نفهمید واقعا خواب هم رفته بود یا نه یه دفه صدای خانم کناری توجهشو جلب کرد: خانمی سیب میخوری؟؟ 

چشماشو باز کرد لبخندی زد وگفت: نه ممنون... 

-:چرا تعارف میکنی؟؟ بخور خوبه تشنه نمیشی... 

سیب را گرفت وتشکر کرد و با لذت خورد. 

  

                              *********************************

                                                ادامه دارد

نوشته شده در دوشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1389ساعت 01:16 ق.ظ توسط باران| 8 نظر|

Design By : Night Melody