X
تبلیغات
رایتل

باران نامه

دو نفر کمکی که مهندس فتحی گفته بود از فردا صبح اول وقت آمدند و زیر نظر بهناز شروع کردند به انجام کارها و نظافت و جابجایی وسایل و آماده کردن همه چیز... 

 

بهناز در تمام مدتی که کارها را روبراه میکرد توی این فکر بود که توی مجلس چکار کند... آیا باید لباس خاصی بپوشد یا از لباسهای معمولی خودش؟؟؟ 

 

به این فکر میکرد که تا حالا در هیچ مهمانی رسمی شرکت نکرده و نمیداند نحوه پذیرایی در چنین مجالسی چگونه است. تمام دانسته هاش در حد مطالعه کتابها بود... و مطمئن بود که از زیر زبان مهندس هم موفق به حرف کشیدن نمیشه... 

 

روز پنجشنبه بهناز با برنامه ریزی دقیقی سعی کرد تا قبل از ساعت ۵ عصر همه کارها را به اتمام برساند تا فرصتی برای دوش گرفتن و لباس پوشیدن هم داشته باشد. 

 

وقتی تمیز و لباس پوشیده و عطر زده وارد ساختمان شد مهندس که تازه از بیرون آمدهه بود و داشت به همه جا سرکشی میکرد بطرفش برگشت و با یک ابروی بالا برده نگاه دقیق و موشکافی به سرتاپای بهناز انداخت و با لبخندی یکوری گفت: 

-عالیه... 

 

بهناز با تعجب پرسید: 

-چی عالیه؟؟؟ 

 

مهندس اخم کوچکی کرد و گفت: 

-اتاقها... و میز شام... همه  خوب و عالی شده... 

 

پس از این حرف چرخید و بسرعت از بهناز دور شد و به اتاقش رفت. بهناز که برای لحظاتی کوتاه کمی امیدوار شده بود که .... بلافاصله سرش را تکان داد و زیرلب گفت: 

-احمقی دیگه... خب معلوم بود که کلمه (عالی) رو در وصف تو نگفته... چه خنگی که سوال کردی چی عالیه؟؟ خب واضحه که تو بنظر اون عالی نیستی... 

 

حس کرد حالش گرفته شده. خودش هم نمیدانست چرا... نباید ربطی به حرف مهندس داشته باشه...آخه بهناز که تا حالا حتی یه لحظه هم فکر نکرده بود که...  اصلا ول کن.... بهتره حواسمو جمع کارام بکنم... 

 

از حدود ساعت هشت مهمونا شروع به آمدن کردند... بهناز چون مسئول پذیرایی بود همه رو میدید... اول از همه خانم جوانی آمد که آرایش غلیظی هم داشت... مانتوشو در آورد و داد به پیشخدمتی که اونجا بود ... لباسش یه کم زیادی تنگ و چسبان و نامناسب برای مهمانی مختلط بود... با عشوه به سمت مهندس فتحی رفت و خندید و گفت: 

-سلام آرش جان.... خوبی؟؟... خوشحال شدم که توی خونه مهمونی دادی.... دلم لک زده بود برا یه مهمونی اینجوری... 

 

مهندس فتحی هرچند با لبخند به سمتش رفته بود ولی نتونست دستش نندازه و پرسید: 

-مهمونی چه جوری؟؟؟؟ 

 

 خانم با عشوه خندید و دستش را تو هوا تکانی داد و گفت: 

-عوض بشو نیستی .... 

 

بهناز حس میکرد بوی عطر زن حتی از فاصله زیاد هم خفه کننده است.. 

 

مهمانهای بعدی به ترتیب اول یک زوج میانسال آمدند بنام خانم وآقای مهندس تهامی. یک مهندس پیر بود بنام اسدی. چند تا خانم  و چند تا هم آقا بودن که بدون همسرانشون شرکت کرده بودن. البته بعضی خیلی جوان بودن و شاید واقعا مجرد بودند... مثلا آقای شاهد... یا مهندس یاسری... یا خانم خاکپور... 

 

بهناز مرتب بین مهمانها در رفت وآمد بود و هراز گاهی نگاهی به مهندس فتحی می انداخت تا مطمئن شود کارش درست است... 

 

خانم که اول آمده بود و بهناز فهمید که اسمش شهره صولتی است، در تمام مدت مهمانی فقط و فقط به شغل شریف دلبری مشغول بود... و بنظر میرسید موفق هم هست... 

 

نه فقط مهندس فتحی، که اکثر آقایان حتی اونها که با همسرانشون بودن مثل پروانه گرد او می چرخیدن.. 

 

 سر میز شام هم خانم صولتی بین مهندس فتحی و مهندس یاسری جوان نشست و تا جاییکه بهناز میدید مرتب با غش غش خنده و حرکات جلف بسمت کناری هاش خم میشد... 

 

همه خانما با نگاههای ناراحت اورا زیر نظر داشتند. و بهناز حدس میزد امشب بین خیلی ازین زن و شوهرا شکراب خواهد بود... 

 

مهمانها همه رفتند اما خانم صولتی انگار خیال رفتن نداشت... مهندس کمی کنارش نشست اما بالاخره خوابالود پرسید: 

-شهره وسیله ای داری؟؟ یا برسونمت؟؟؟ 

-اوا آره... یه ابو قراضه که دارم... ولی حسش نیست پاشم...  

 

و به این شوخی خودش خندید. وچون عکس العملی از جانب مهندس ندید کم کم با کش وقوسی پاشد و گفت: 

-خب... مثه اینکه دیگه وقته رفتنه... ممنون آرش جان... همه چی عالی بود... خوش گذشت... 

 

 

همه که رفتند مهندس دوباره همان لاک سرد همیشگی را به سر کشید و تنها به گفتن این جمله اکتفا کرد: 

-ممنونم خانم شاکری... 

 

ورفت بالا... رفت و بهناز را مبهوت پشت سر گذاشت...

نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1389ساعت 02:04 ق.ظ توسط باران| 26 نظر|

Design By : Night Melody